غزلی از رضا جمشیدی

******

بی تو گلهای همین باغ پلاسیده شدند

سیب و انگور و گلابی هم گندیده شدند

رودها تا خبر رفتن تو می شنوند

دو قدم مانده به دریا همه خشکیده شدند

موقع کوچ پرستوی مهاجر که نبود

بی تو در دور ترین فاصله ها دیده شدند

فکر کردی بروی دهکده آرام شود

هر چه گل بود به یک ثانیه برچیده شدند

جای آنها دو برابر خس و خاشاک و علف

بر در و خانه ی این دهکده روییده شدند

تا تو بودی چه خطرها که از این شهر گذشت

تا تو بودی چه خطاها به تو  بخشیده شدند

فکر کردم بروی زود فراموش شوی

بی تو عمریست که دلها همه رنجیده شدند