غزل جدیدی از رضا جمشیدی
*****
دیشب دوباره باز هم در خواب دیدمت
دیوانه ی لبت شدم وقتی چشیدمت
دارم حسود می شوم دست خودم که نیست
از بس که از دهان این مردم شنیدمت
کارم شده نقاشی و هی پاره می کنم
استاد قابلی شدم از بس کشیدمت
هی فکر می کنم تو جزئی از وجودمی
یک قطعه ی جواهری ،با جان خریدمت
هر لحظه ای دلم برایت تنگ می شود
دارم شکسته می شوم از بس ندیدمت
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:51 توسط رضاجمشیدی
|