غزل جدیدی از رضا جمشیدی

*****

دیشب دوباره باز هم در خواب دیدمت

دیوانه ی لبت شدم وقتی چشیدمت

دارم حسود می شوم دست خودم که نیست

از بس که از دهان این مردم شنیدمت

کارم شده نقاشی و هی پاره می کنم

استاد قابلی شدم از بس کشیدمت

هی فکر می کنم تو جزئی از وجودمی

یک قطعه ی جواهری ،با جان خریدمت

هر لحظه ای دلم برایت تنگ می شود

دارم شکسته می شوم از بس ندیدمت