غزلی از رضا جمشیدی

****

شب تا سرم را می گذارم سرد،روی بالشم

یکمرتبه یادت می آید می کند نوازشم

دست از سرم بردار دیگر طاقتم نمانده است

می ترسم از دیوانگی های خیال سرکشم

هر صبح دنبال تو می گردم کجای خانه ای؟

آیا به گوشت می رسد فریادهای خواهشم

در این غروبی که دلش مثل دلم گرفته است

دارم که سیگاری پر از افسانه ی تو می کشم