غزل لکی از بابک درویشی
غزل لکی از بابک درویشی
۱- وي ملك سرد چووله ته نيام و كه تيه بارم
ماله ل كلك وه گووشن تا نه شنه ون هه وارم
۲- بربر خوسه و په ژاره كوو بينه شه و نشينيم
خه م سر نياسه شانم تا گيان بني شه وارم
۳- دس نانه جيم كولانور زخم زوينه سينه م
خواي خوسه كرده ساريژ ئه چاره چيو ده وارم
۴- پاكوو خه مانه جرگم دلگيره سال و مانگم
تا بيمه هه ر يه ديمه زلماته رووزگارم
۵- شه و بي هاساره رشمه و خوه ر ماسياي سر ئاسووم
تك بيمه كو خه ماناو ئه ته م دلا بووارم
۶- چيو جار ئومر ئه سرچي ئاگر چي ئه ر ئوميدم
هه ر پايزه بختم ئي دل گوم كردمه وه هارم
ترجمه: ۱- در اين سرزمين بي روح و خالي از سكنه تنها هستم و بارم از مركب افتاده است*خانه ها نيز انگشتشان را در گوش فرو برده اند تا صدايم را نشنوند.۲- گروه گروه غم و اندوه براي شب نشيني بر گرد من حلقه زده اند* غم سرش را بر شانه ام نهاده است تا شبم جان بسپارد و روز از راه برسد. ۳- دست نانجيب زخم هاي كهنه ي سينه ام را تازه كرد و به جاي مرهم نمك غصه بر آن نهاد. ۴- جگرم محل پيكوبي و رقص غم ها و ماه و سالم نيز دلگير است * تا جايي كه در حافظه دارم هميشه اينگونه بوده ام و رزگارم تيره و تار است. ۵- شبم خالي از ستاره و سياه است و آفتابم بر افق منجمد شده است * بايد به كوه غم ها تكيه بدهم و با ابر سياه دلم ببارم. ۶- مانند كشتزاري كه كشتش را برداشت كرده اند و سپس آنرا به آتش كشيده اند ، اميدم به آتش كشيده شد * اي دل ! همواره بخت من پاييزي است و بهارم را گم كرده ام .